علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

274

تاريخ بيهق ( فارسى )

( حكايت ) جدم شيخ الاسلام اميرك حكايت كرد كه روزى من در نزديك سباشى رفتم ، و او در شاد ياخ نيشابور بود در دار امارت و صد هزار سوار و دويست پيل مرتب در حكم وى بود ، صاحب خبر « 1 » در آمد و گفت ده سوار تركمان در ناحيت تكاب ديده‌اند ، سباشى بفرمود تا كوس فروكوفتند و بوق زرين بزدند ، و لشكر برنشاند و تعاويذ و مصاحف برداشت ، و ادعيه مىخواند و مىدميد ، و مرا گفت خواجه امام دعا و تضرع دريغ مدار تا من بسلامت باز آيم و ايشان را نبينم ، من گفتم اى امير چندين حذر و بد دلى روا نيست ، جز خير و خيرت نباشد « 2 » ، بيرون آمدم ، مردمان را گفتم « 3 » آفتاب اين دولت بوقت غروب رسيده است . ( حكايت ) چنين گويند كه سلطان شهاب دين اللّه سيد سلاطين العرب و العجم مسعود بن محمود بقصبه نزول كرد ، پير زنى پيش وى بناليد در آن وقت كه بكتغدى حاجب بهزيمت از پيش سلجوقيان باز آمده بود ، و گفت شحنه از وى سه دينار ستده است به حكم آنكه وى با زنى همسايه خصومت كرده است و ايشان را با يكديگر لجاج و مكالمت مؤدى بملاكمت « 4 » و جامه چاك كردن اتفاق افتاده است ، سلطان شحنه را بخواند و گفت مثل اين جنايات ارش زجر باشد و ده درم و تاوان جامه باز ستدن ، آن سه دينار از وى باز ستد و با پير زن داد ، و فرمود تا شحنه را بسه پاره كردند و از ساباط لوش هون بياويختند ذا المعالى فليعلون من تعالى * هكذا هكذا و الا فلا لا « 5 » ( واقعه ) پس از زهر دادن و مرگ سلطان ملكشاه در دوازدهم شوال سنهء خمس و ثمانين و اربعمائة فترت و استيلاى عياران در قصبه پديد آمد « 6 » ، تا كه سيد اجل زاهد فخر الدين ابو القاسم فريومدى « 7 » قدس اللّه روحه از فريومد بيامد ، و پنج ماه پيوسته با اهل سلاح و چاكران سوار و پياده تا روز با شمع و مشعله گرد قصبه طواف مىكرد ، تا هيچ متغلب

--> ( 1 ) حاجب سر ، و شايد ( صاحب سر ) باشد . ( 2 ) نص ، روا نباشد . ( 3 ) مردمان را ، و گفتم . ( 4 ) و گفت شحنه از من سه دينار ستده است به حكم آنكه تو با زن همسايه خصومت كردهء و شما را با يكديگر لجاج و مكالمت بوده . ( 5 ) نص ، هكذا و هكذا الا فلا لا . ( 6 ) نص ، پديد آمدند . ( 7 ) الفريومدى .